ستاره

 

یکی بود یکی نبود.

دختری بود که اسمش پارمیدا بود.

او با یک ستاره دوست بود.

پارمیدا خیلی دلش می خواست با ستاره بازی کند.

او دوست داشت که بال داشته باشد تا پرواز کند و پیش ستاره برود ولب نمی شد.

شب که می شد ، ستاره به پارمیدا چشمک و لبخند می زد.

پارمیدا ستاره اش را خیلی دوست داشت.

                                                                                 

پارمیدا

١٢/١/١٣٨٧

 

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
خسروبیگی

سلام چه عجب از اینورا؟ بابا چشمامون سفید شد از بس تو فید مطلبی از شما نمیدیدم! شاد باشید

مهدیه

سلام پارمیدا جان خوشحال میشم منو لینک کنی قربونت همیشه سرحال وزیبا باشی